ذهن خاكستري


داستان ها ، شعرها و يادداشت هاي فرهنگ شهبازي


 

     امروز اولین روزیست که به اینجا آمده ام.نه اینکه خودم آمده باشم به اختیار و پاهای خود. بهتر است بگویم مرا به اینجا آورده اند.چیز زیادی یادم نیست. فقط وقتی چشم باز کردم روی تخت سفیدی خوابیده بودم.همه چیز تکان می خورد. بالای سرم سفید بود و کوتاه. اول فکر کردم که مرده ام و توی قبر خوابیده ام.ولی قبر که سفید نمی شود.

یعنی مرده ام؟الان کجا می روم؟برای محاکمه و سئوال و جواب شاید.خواستم با دست صورتم را لمس کنم و به شیوه فیلمها نیشگونی از خودم بگیرم.اما نتوانستم.مثل اینکه دستهایم را محکم به تخت بسته بودند.نه...کامل به تخت بسته شده بودم.این را وقتی فهمیدم که که خواستم تکان بخورم و به پهلو بچرخم.فشار طناب محکمی را دور شکمم حس کردم و دردی توی مهره های کمرم پیچید.

گردنم را به سمت چپ چرخاندم.دیوار سفیدی بود که می لرزید.از جنس فلز بود.سمت راست هم همین بود.آنچه که می دیدم بیشتر شبیه تابوت بود. ولی تابوت که به این بزرگی نمی شود....





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
کلمات کلیدی :داستان من و کلمات کلیدی :داستان دنباله دار




حالا که از پس سالها به گذشته نگاه می کنم، مسیری غبارآلود و مه گرفته در ذهنم مرور می شود.مسیری بلند که ابتدایش در هاله غلیظی از مه گم شده است.

کوچه ما کوچه بزرگی بود .جوی آبی در کنارش جاری بود و آب تیره ای از آن می گذشت. کوچه از وسط کج شده بود. جوری کج بود که تا به نیمه آن نمی رسیدی انتهایش دیده نمی شد.

کوچه ما کوچه خوبی بود.پر از خانه های کوتاه و بلند با درهای بزرگ و کوچک. هر کدام از درها رنگی داشت و  هر کدام طرحی. کوچه ما همیشه شلوغ بود.وسط آن محل بازی بچه ها بود و جلوی درها زنها دور هم می نشستند و حرف می زدند.

عبور یک غریبه از کوچه ما اتفاق مهمی بود.زنها حرفهایشان را نیمه تمام می گذشتند و با نگاه غریبه را دنبال می کردند.چیزهایی می گفتند و سر تکان می دادند.غریبه که می رفت دوباره سرها گرم حرف می شد و پچ پچه های بی انتها ادامه پیدا می کرد.

تمام دارایی کوچه ما چند موتور سیکلت قراضه بود و یک پیکان مدل پایین. صبح که می شد پیکان هاشم آقا قیژ قیژکنان استارت می خورد و روشن نمی شد.گاهی چنان می شد که کم کم صدایش خفه می شد و ناچار می شدیم آن را هل بدهیم.هل می دادیم تا بالاخره با صدای زمختی روشن می شد و پت پت می کرد. دود غلیظی از اگزوزش بیرون می زد .هاشم آقا بوقی می زد و پر سر و صدا دور می شد. بازی های ما از همان اول صبح شروع می شد.هفت سنگ می زدیم و الک دولک.زو می کشیدیم و از ابتدا تا انتهای کوچه می دویدیم.بطری های آبی رنگ مایع ظرفشویی را پر از خاک می کردیم و با ضربه روی آن خاک را به بیرون شلیک می کردیم.شمشیرهای چوبی ما نجار پیر سرکوچه را به نوایی رسانده بود.

بزرگتر که شدیم تیم فوتبال کوچه برقرار شد. تیم سرکوچه با تیم ته کوچه بازی می کرد.بعدها یک تیم شدیم و با کوچه های بغلی بازی کردیم.اسم تیم ما عقاب بود.جام بازی های ما تجمع در ساندویچی سر کوچه بود و به دندان کشیدن ساندویچهای کالباس.

بزرگتر شدیم و وقت مدرسه رفتن شد.دل کندن از کوچه و ماندن در کلاس سخت بود. ولی هنوز بازی ها برقرار بود.مشق و درس که تمام می شد توی کوچه وول می خوردیم و بازی می کردیم.آن سالها گاهی دور هم می نشستیم و از مدرسه و معلمها می گفتیم.از چوب و فلک و درس و مشقها.

همان سالها بود که خیابان را کشف کردیم.پا از مرز کوچه بیرون گذاشتیم و تا دو چهارراه آن طرفتر رفتیم.دنیای ما محدوده دو چهارراه  و کوچه بود.

چند سالی گذشت.کوچه فقط محل عبورمان شد.کوچه ما را به خیابان می رساند.آن سالها بود که پارک شهر را کشف کردیم.خیلی از بچه های کوچه جدا شدند.بعضی مردود شدند و عقب افتادند. بعضی ترک تحصیل کردند.از تیم فوتبال یازده نفره کوچه ، فقط سه نفر با هم ماندیم.کوچه محل عبور ما شد.محل قرار اول ما.نیمکت پارک محل نشستن ما بود.آن سالها خبری از بازی نبود.بیشتر حرف می زدیم.

سینما رفتیم و عضو کتابخانه شدیم.چندتایی کتاب خواندیم و حرف زدیم.کنکور دادیم دو نفر از ما به دانشگاه رفت.به دانشگاه رفتیم و کوچه محل عبور ما بود.ساک کیف و کتاب بر دوش می رفتیم و برمی گشتیم.

کتابهای بیشتری خواندیم . با پدیده ای به نام روزنامه آشنا شدیم.بحث کردن را یاد گرفتیم.تحلیل کردیم و دنیا را به چالش کشیدیم.دنیا چیزی نبود که در کتابها بود.حرف می زدیم و زمین و آسمان را به هم می دوختیم.همه چیز وارونه بود. طور دیگری بود.

برای اولین بار دلمان با دیدن دخترها لرزید.گاهی عاشق شدیم و گاهی عارف.هرکدام کشفی بود.دنیای تازه ای بود.

دانشگاه تمام شد. به سرکار رفتم . از آن شهر رفتم و کوچه تمام شد. بچه های کوچه تمام شدند.هاشم آقا و زنهای کوچه تمام شدند.

پس از سالها از آن کوچه گذشتم. همان کوچه بزرگ که از نیمه کج بود.خاک نمناکش زیر لایه ای از آسفالت پنهان شده بود. خانه ها بلندتر شده بودند و پر از ماشین بود.خانه هاشم آقا بزرگتر شده بود و جلویش یک سوناتا پارک شده بود.کوچه شلوغ بود. همه بودند و برای من هیچ کس نبود.کوچه محل عبور بود.همه می آمدند و می رفتند.درها بسته بودند و انگار این کوچه هیچ بچه ای نداشت.کوچه  فقط محل عبور بود...

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
کلمات کلیدی :اندیشه ها و کلمات کلیدی :داستان من




بالاخره این ناشر ما موافقت خودش را برای چاپ رمان اعلام کرد.بعد از کلی کلنجار و فکر و بحث بالاخره قرار شد اسم رمان " خدا در پاگرد اضطراری " بشود.کتاب برای شابک و ارشاد ارسال می شود.امیدوارم که مراحلش به سرعت بگذرد و گیری در کار پیش نیاید.

نوشتن رمان یک طرف و بند و بساط  مراحل چاپ و نشرش هم یک طرف. حکایتی ست برای خودش.

این روزها دلم می خواهد کار جدیدی شروع کنم، اما نمی دانم چرا دست و دل به نوشتن نمی رود.این نویسندگی هم برای خودش عوالمی دارد و به حق کار سخت و طاقت فرسایی ست. این کار را چنان پارتیزانی نوشتم که خودم هم در عجبم هنوز.

راستش رمان را به پنجاه صفحه رسانده بودم که به یکباره دست و دل از کف رفت و گذاشتمش کنار. یعنی عملا پرونده اش را بسته بودم دیگه. تا اینکه یک روز عصر پشت رل ماشین  و در حین رانندگی موبایل عزیز به صدا درآمد و ناشری که پیام من را در سایتش دیده بود، برای چاپ کارم ابراز تمایل کرد.

تماس ناشر همان و انگیزه جدیدبرای ادامه داستان همان. دوباره شروع کردم به نوشتن. خلاصه خفه کردم خودم را و بالاخره کار تمام شد.چه عجب که بالاخره ما یه کار را تمام کردیم.

نوشتن و تایپ که تمام شد، بازنویسی کردم و فایل ارسال شد.البته می دانم که جای کار بیشتری داشت ولی فرستادمش دیگه. 

بعد از مدتی انتظار بالاخره ندا آمد که کار را خواندیم و خوب بود و می ریم برای چاپ.

حالا هم داریم می ریم دیگه..تا ببینیم چه شود. 






  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
کلمات کلیدی :داستان من و کلمات کلیدی :اندیشه ها




مرد گوشی را دست به دست کرد و ادامه داد:

-         ببین..هرغلطی می خوای بکن...فقط اسم بچه رو نیار...خودت رو هم بکشی بچه رو بهت نمی دم.

-         وقتی دادخواستم رفت دادگاه همه چیز معلوم می شه

-    من رو از دادگاه نترسون...صدبار گفتم باز هم می گم...این فکر رو از سرت بیرون کن...هیچ وقت نمی ذارم بچه ام زیر دست تو بزرگ بشه.

-         چنان بچه ام بچه ام می کنی که انگار من مادرش نیستم.از کی اینقدر احساس مسئولیت می کنی؟

-    وقت جر و بحث و توضیح دادن رو ندارم..حرف آخرم اینه یا می مونی سر زندگیت یا می ری به سلامت.. البته بدون بچه.

مرد چنان گوشی را روی میز کوبید که صدای به هم خوردن وسایل روی آن بلند شد.تنش داغ بود و دستهایش می لرزید.

چشمهایش را بست و دستش را توی موهایش برد.نفسش را بیرون داد و لحظاتی در همان حال ماند.ساعت دیواری روبرو را نگاه کرد.مکثی کرد . شصتی زنگ روی میز را فشار داد.

لحظاتی بعد در اتاق باز شد. زن و مرد جوانی وارد شدند.سلام کردند و با اشاره مرد روی صندلی های جلوی میز نشستند.مرد نفس عمیقی کشید. لبخندی زد و گفت:- بفرمایید..امرتون

مرد جوان خواست حرف بزند که زن میان حرفهایش پرید و گفت:- آقای دکتر..اومدیم تا تکلیف ما رو با هم روشن کنید...

دکتر دستهایش را به علامت سکوت تکان داد و با لبخند گفت:- آروم باشید . لطفا دقیق مشکلتون رو بگید...





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
کلمات کلیدی :داستان من




بالاخره در ساعت پنج و بیست دقیقه امروز ، نوشتن رمان را در 290 صفحه رقعی به پایان بردم .مراحل بازنویسی آن را از فردا شروع می کنم و پس از آن صحبتهای نهایی با ناشر.





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
کلمات کلیدی :داستان من




مشغول نوشتن ، فصلهای پایانی رمان هستم. صحبتهای اولیه هم با یکی از ناشران شده است.امیدوارم مشغله کاری فرصتی بدهد تا تمامش کنم.

موقتا اسم سالهایی در غبار را انتخاب کرده ام ولی قصد دارم اسم دیگری بگذارم. دارم فکر می کنم.اگه می تونید کمک کنید....





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
کلمات کلیدی :داستان من




این بار که هر جوری هست ،خوب یا بد، می گذرد.ولی امیدوارم در زندگی بعدی ام جای دیگری به دنیا بیایم.

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
کلمات کلیدی :اندیشه ها




          همه چیز از آن صبح پاییزی شروع شد.همان موقع که در تاریک روشن اتاق سراسیمه از خواب پریدم.دوباره آن کابوس همیشگی به سراغم آمده بود. همان بیابان خشک ، پر از چاقوهای خون آلود. مثل همه شبها چشمه های خون از جای جایش می جوشید و کف می کرد و خاک تفدیده اش سرخ می شد. من وسط آن همه چاقو ایستاده بودم و فریاد می زدم.اما این بار با شبهای دیگر فرق داشت.چیز عجیبی داشت که قبلا ندیده بودم. این بار بین چاقوها  روی دو زانو نشستم و در خود  لولیدم.دریایی از خون زانوهایم را پوشاند.دستم را دور گردنم حلقه کردم ، فریاد زدم و از درد به خود پیچیدم.خون از گردنم به بیرون فواره می زد که از خواب پریدم. از فرق سرم تا پشتم خیس عرق بود و لباس به تنم چسبیده بود. گیج و منگ بودم و احساس می کردم گردنم می سوزد.توی رختخواب نشستم. عقربه های ساعت در هاله ای از تاریکی برق می زدند. ساعت دو صبح بود.سکوت مرگباری بر همه جا سایه انداخته بود و صدایی جز تیک تیک مدام عقربه ها شنیده نمی شد. سالها بود که در این ساعت بیدار نشده بودم.آخرین باری که بیدار شدم، پنج سال پیش بود.باز هم یک صبح پاییزی..

 

داستان را در سایت جن و پری بخوانید:

http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1374 

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸
کلمات کلیدی :داستان من




قسمتهایی از رمان خدا در پاگرد اضطراری که مراحل چاپ و انتشار را طی می کند:

 

 

از در اصلی خوابگاه که بیرون می آییم، نسیم خنکی روی پوست صورتم می دود و احساس آرامش می کنم.هوا را می بلعم و بیرون می دهم. انگار سالهاست نفس نکشیده ام. ساعت نزدیک هشت است. سرخی غروب که در آسمان جریان دارد توی نگاهم می رود . تنم مور مور می شود و خیال به سرم هجوم می آورد.

چند دقیقه ای ست که به دامنه کوه زده ایم و بالا می رویم.سنگ ریزه ها از زیر پاهایمان لیز می خورند و پایین می روند.گاهی مجبور می شوم دست خود را به صخره ای بگیرم، سردی سنگها زیر پوست داغم می دود و یخ می کنم..

به جایی می رسیم که چند شب پیش هم آمده بودیم.سیامک دستی به سنگ صافی که آنجاست می کشد و می گوید:- سلام دوست من...می بینم که منتظر بودی؟...با هوای پاک و این طبیعت ناب چطوری؟

 با سنگ صاف حرف می زند . با تعجب نگاهش می کنم.می پرسم:- با کی هستی؟

با خنده می گوید:- با این سنگ عزیز...دوستمه و می دونم که منتظر ما بوده تا بیاییم.

پوزخندی می زنم و می گویم:- مگه می فهمه تو چی می گی؟

- معلومه که می فهمه...همه طبیعت می فهمند...این درختها و بوته ها و تمام این سنگها...خوب هم می فهمند.

از حرفهایش چیزی دستگیرم نمی شود. حوصله ادامه این بحث را ندارم.روی تخته سنگ می نشینم، سردیش توی پایم می پیچد و بی حس می شود.سیامک ادامه می دهد:- این سنگ راه درازی داره...ما هم راه درازی اومدیم...تا به اینجا رسیدیم.

-        کجا؟ کوه رو می گی؟

-        نه.. به وضعیتی که الان داریم...به اینکه حالا انسان هستیم...

-        منظورت چیه؟

-        ببین همه ما راه درازی اومدیم تا بالاخره آدم شدیم..

بعد صدایش را آهنگین می کند و می گوید:- از جمادی مردم و نامی شدم...وز نما مردم زحیوان سرزدم..مردم از حیوانی و آدم شدم...پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم.

سنگ ریزه ای را برمی دارم و کمی دورتر پرت می کنم . می گویم:- خب اینی که گفتی یعنی چی؟

-    اینو مولانا گفته نه من...می گه که بی جان بودم...مثلا سنگ و خاک و بعد تبدیل به گیاه شدم...در تکامل بعدی حیوان شدم و بعد از اون انسان شدم...یعنی با هر مردنی من کامل تر شدم..یه چیز بهتر شدم..

حرفهایش دلنشین است و آرامم می کند. دورها را نگاه می کنم و چهره مانیا جلوی چشمهایم می لرزد.

می گویم:- چه جالب...اینو واقعا مولانا گفته؟ 

-        آره..خود خود مولانا...

-        تو هم قبول داری اینو؟

-        این که یقین داشته باشم نه...ولی همیشه بهش فکر می کنم..

-        یعنی تو فکر می کنی ما هم یه روز مثل این سنگ بودیم...یا مثلا یه پرنده بودیم.

-    ببین من مطمئن نیستم...ولی بعضی چیزها جالبه برام...مثلا اگه دقت کنی همه ما آدمها به طبیعت علاقه داریم..مثلا گل رو دوست داریم و درخت رو...حیوونها رو دوست داریم..مثلا سگ نگه می داریم یا پرنده...من فکر می کنم دلیل این علاقه اینه که ما هم جز این طبیعتیم...شاید در لایه های پنهان روح ما، روح یه پرنده باشه..یا حتی روح یه سگ...

    





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
کلمات کلیدی :داستان من




اولین بار که دیدمش، پشت میز کوچک و قهوه ای رنگش، نشسته بود.تمام هیکلش پشت مانیتور بزرگ ، پنهان بود و صدای انگشتانش روی صفخه کلید به گوش می رسید.

برای تایپ گزارش کارآموزیم به آنجا رفتم. مغازه ای کوچک، بر روی خیابان اصلی. هیچ تابلو و نشان خاصی نداشت ، فقط روی شیشه کاغذی چسبیده بود که تایپ متنهای دانشگاهی پذیرفته می شود. وارد که شدم و در را پشت سرم بستم ، هیاهوی خیابان به یکباره کم شد.اتاق کوچکی بود، با یک میز تحریر و چند صندلی. روی میز مانیتور و چاپگری قرار داشت و انبوهی از کاغذهایی که روی هم چیده شده بودند.پشت سرش عکسی از ساحل دریا چسبانده بود و گلدانی پر از گلهای مصنوعی، گوشه میزش بود.

-        سلام. یه گزارش واسه تایپ داشتم.

داستان را در سایت دیباچه بخوانید:

http://www.dibache.com/text.asp?cat=5&id=2607

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
کلمات کلیدی :داستان من




راستش هرکاری کردم ، پست تازه ای بزنم نتوانستم. چندبار چیزهایی نوشتم و دوباره حذف کردم . بالاخره  به این  نتیجه مهم رسیدم که ظاهرا این روزها حس نوشتن و پست زدن ندارم. گاهی اینطور می شوم. به یکباره دل و دماغم از کف می رود. البته شاید دلیلش مشغله زیاد باشد.

 همیشه فکر می کردم که روزی بیاید که فکرم آزاد باشد و با خیال راحت  یک جای دنج  و راحت بنشینم و بخوانم و بنویسم ولی راستش هنوز نفهمیده ام که نویسندگان از سر شکم سیری و. فکر آزاد می نویسند یا به خاطر درگیری فکری و رنج هایی که در دلشان عقده شده.

البته فکر کنم جواب این سئوال در نوع نگاه به مقوله ادبیات و فرهنگ نهفته باشد. ادبیات برای کسانی تفنن هست و برای برخی دغدغه. هنوز دقیق نمی دانم که کدامیک از آنها ارزشمندتر است. اگر اقبال عمومی به اثری ملاک ارزش گذاری باشد ، می بینیم چه بسیارند آثار تفننی که مورد استقبال قرار می گیرند و بسیارند آثاری که با خون دل نوشته شده اند  و مهجورند.

یک نکته دیگر را هم بگویم و تمام. از آنجایی که تظاهر و دروغ جزئی از زندگی روزمره همه ما شده. احساسم این است که مقوله ادبیات هم از این آفت بی بهره نمانده. با اثاری که می خوانم متوجه شده ام . از آنجا که بسیاری از نویسندگان ما، می خواهند از نوشتن ارتزاق کنند که این امر هم با چاپ اثر آنها محقق می شود. به ناچار برای گذر از موانع ممیزی و چاپ ،  چیزهایی را می نویسند که شاید واقعا دوست ندارند بنویسند ولی خب می نویسند و همین باعث می شود که فلسفه نوشتن که همانا نشر تراوشات ذهن نویسنده است زیر سئوال برود. و چه فاجعه ای بالاتر از این... با نگاهی گذرا متوجه می شوید که چه آثاری در بوق و کرنای تبلیغات ، شاخص می شوند و چه آثاری سالها در کشوی میزها خاک می خورند...به همین خاطر است که گاهی از نوشتن هم منزجر می شوم...

با همه بی حوصله گیم مثل اینکه پست تازه ای زدم.

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
کلمات کلیدی :اندیشه ها




 

از زمانی که خواندن و نوشتن آموختم ، میل به نوشتن داستان در من وجود داشت. برادرم کتابخانه بزرگی داشت که من سالهای پیش از دبستان را نیز در آن می گذراندم. کتابخانه ای که با پول تو جیبی هایش فراهم شده بود و برای نوجوان 15 ساله ای مثل او واقعا بزرگ و عجیب بود. برادرم هم دستی به قلم داشت و گاهگاهی چیزهایی می نوشت. پدرم - که در اوان نوزادی من دار فانی را وداع گفت - ، طبع روانی داشت و شعر می گفت. بداهه شعر می سرود و تا سالهای سال بعد از مرگش هم نقل مجالس آشنایان و فامیل بود.

در کتابخانه برادرم بود که با کتاب آشنا شدم و با آن زندگی کردم. وقتی اولین داستان کودکانه و خامم  را در سالهای اول دبستان نوشتم، برادرم بسیار تشویقم کرد که همان توشه ای شد برای تلاشهای بیشترم. در همان سالها بود که با مجله کیهان بچه ها آشنا شدم. هفته به هفته در انتظار رسیدن مجله کتابفروش پیر محله را کلافه می کردم.

اولین داستانم در کیهان بچه ها چاپ شد. سال 64 یعنی حدود 24 سال پیش. یادم هست زمستان بود که مجله را گرفتم و وقتی داستانم را دیدم ، شوقی سراپای وجودم را گرفت. اسم داستان " خاطره آنروز برفی " بود. حدود ده تا مجله خریدم و با شوق و ذوق به سوی خانه رفتم. در بین را به هر آشنایی می رسیدم داستان و مجله را نشان می دادم. همه مجلات را هدیه دادم و فقط دوتا را نگه داشته بودم که آنها هم در طی این سالها گم شدند.

از آن پس عزمم راسخ تر شد. با مراکز نقد داستان ارتباط و مکاتبه داشتم و پس از آن حدود 5 داستان دیگرم هم در کیهان بچه ها چاپ شد که نام برخی از آنها را به یاد دارم : " هدیه"،"دستکش" ، " فالوده" و.. و آخرین داستانم در کیهان بچه ها به نام " میماش دانا " چاپ شد.

در سالهای راهنمایی با مراکز بیشتری آشنا شدم از جمله : مرکز آفرینشهای ادبی کانون پرورش و مجله آیش زیر نظر جعفر ابراهیمی شاهد، مجلات رشد زیر نظر منصوره شریف زاده و اواخر با مجله سروش نوجوان  با آقایان عموزاده خلیلی ، بیوک ملکی و زنده یاد قیصر امین پور.

در سالهای دبیرستان همچنان فعالیت داشتم و آخرین داستانم به نام " شکوفه های سیب" در شماره فروردین سروش نوجوان در سال 70 یعنی 18 سال پیش چاپ شد.

دوستان نویسنده و شاعری که در آن زمان با من شروع کردند بسیارند از جمله آقایان سید محمد سادات اخوی ، افشین علا، مهرداد غفارزاده ، محمدرضا کاتب و .. و خانمها فائزه جمال زاده ، نرگس ساعتی ، نفیسه مرشد زاده و... که بحمدلله الان نویسندگان و شاعران مطرحی هستند و من به یمن زندگی در شهرستان و دور بودن از پایتخت ، به اندازه آنان در این وادی پیش نرفتم.

در سالهای پایانی دبیرستان به توصیه برادر برای مدتی دست از کارهای ادبی شستم و توجه خود را بر درس و کنکور متمرکز کردم که در سال 72 با رتبه خوب در رشته مهندسی برق و الکترونیک پذیرفته شدم.سالهای دانشگاه هم گاهی دستم به قلم می رفت اما نه به آن شدت و حدت گذشته. حجم سنگین و سخت درسهای فنی مجالی برای نوشتن نمی داد.

پس از دانشگاه درگیر کار در راستای رشته تحصیلی خود شدم و فراغتی برای ادامه کار ادبی نیافتم ، ولی علاقه به نوشتن همیشه با من بوده و همیشه به آن فکر می کردم.

الان مدتی ست دوباره دست به قلم برده ام. مجموعه داستان و رمانی در دست نوشتن دارم. امیدوارم مشغله های کاری و زندگی این مجال را بدهد.... تا چه پیش آید..

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
کلمات کلیدی :داستان من






ظهر گرم تابستان بود، روزهای اول تیرماه. کوچه زیر نور تند آفتاب جان می کند.مصطفی در حیاط را پشت سرش بست و به سمت خیابان به راه افتاد. پیراهن سفیدی با یقه کیپ روی شلوارقهوه ای رنگش انداخته بود وکتاب قطور سیاه رنگی زیر بغلش بود.کوچه خلوت بود و درازتر از همیشه به نظر می رسید.

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. فکر کرد که یاسر الان در خواب ناز است و اگر زنگ بزند از خواب بیدار می شود.تصمیم گرفت بعد از تمام شدن کلاس تماس بگیرد.

کتاب را دست به دست کرد. کف دستش عرق کرده بود.به سرکوچه رسید، خیابان سوت و کور بود و گاهی ماشینی به سرعت می گذشت.قرص خورشید وسط آسمان چسبیده بود و گرمای سوزنده ای بر زمین و زمان می بارید...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب... 





ادامه مطلب   
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
کلمات کلیدی :داستان من




هفته سختی را پشت سرگذاشتم. مزه مسافرت ده روزه با مشکلات محل کار به تلخی گرایید.دو هفته آینده هم روزگار مساعدی در پیش نیست. گاهی کارها در هم گره می خورند، چون کلافی سردر گم.

از گرما و شرجی هم که نگوو...انگار تابستان به تازگی فهمیده که رو به پایان است و زور خود را می زند. می گویند این گرمای خرما پزان است ، یعنی برای رسیدن خرماها لازم است. امید است از نیمه دوم مهرماه هوا رو به خنکی گذارد.

به گمانم در جنوب دو فصل بیشتر نیست. یا تابستان است یا بهار. از اواخر فروردین فصل گرما به آرامی آغاز می شود  و از حدود آبان ماه به خنکی می رود. در فصل زمستان هم هوا خنک است تا سرد.  هفت ماه گرما و پنج ماه خنکا.

بی اغراق عمری را در اینجا صرف کردن دشوار است. اهالی اینجا بنا به عادت یا اجبار عمری را اینجا طی می کنند...

 میلیاردها انسان در جای جای دنیا زندگی می کنند و چقدر متفاوت...دنیا در عین کوچکی ، خیلی بزرگ است.... روزگاری فکر می کردم آسمان همه جا یک رنگ است... حالا معتقدم درست است آسمان همه جا یکرنگ است ولی احساس آدمها در هرجا ممکن است آنرا زشت یا زیبا ببینند... و مهم احساس انسان در زیر آسمان است نه لزوما رنگ آن....

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
کلمات کلیدی :اندیشه ها




می خواهم کمی برای خودم وقت بگذارم. مدتهاست که گوشه دنجی ننشسته ام . مدتهاست که در تنهایی فکر نکرده ام. در اطرافم هیاهوی بسیاری در جریان است. تلنباری از روزنامه های ناخوانده  و کتابخانه ای پر از کتابهای ورق نخورده. تلویزیون مدام روشن است. هیچ فرصتی نیست برای تنهایی.

دنیای غریبی شده ، همه در سلطه رسانه ها قرار گرفته ایم. از هر جایی انبوهی از اطلاعات جسته و گریخته به سویمان سرازیر می شود. بزرگی می گفت اطلاعات دسته بندی نشده  و بی برنامه انسان را دچار آشفتگی می کند. همین تلویزیون یکی از بزرگترین دزدان زمان است. تا دم خواب مدام در گوشم می خواند . از این کانال به آن کانال.

انسان امروز تحت سلطه رسانه است. رسانه ها فرصتی برای فکر کردن به ما نمی دهند و هیچ چیز بدتر از اسارت ذهن نیست.

دلم می خواهد ساعتهای طولانی در سکوتی محض ، در کوهی سترگ بنشینم و فقط فکر کنم....آخرین باری را که ساعتی در تنهایی فکر کرده اید به یاد دارید؟...

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
کلمات کلیدی :اندیشه ها




این روزها ، اصلا حالم خوب نیست. خسته و دل آزرده هستم.... لحظه ها به سنگینی می گذرند.شنیده بودم گاهی زمان کش می آید ، اما حس نکرده بودم....گرما و شرجی انبساط زمان را بیشتر کرده اند.

آخر معنی این آیه را به خوبی نفهمیدم : خلق الانسان فی الکبد ( ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم)

چرا انسان در رنج و سختی آفریده شده است؟

خوب که دقت می کنم ، بالاترین و بهترین لذتهای این دنیا هم با سختی همراه است.

همین لذت خوردن ،در پی اش سنگینی و رخوت دارد...

همین که هر لحظه مجبوریم نفس بکشیم... خود بزرگترین محدودیت است... به خواب نیاز داریم...به غذا نیاز داریم.. کلا همیشه و همه جا نیاز داریم... برای رسیدن به خیلی از نیازهایمان به نامردی نیاز داریم...

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
کلمات کلیدی :اندیشه ها




می گویند ما راه پر فراز و نشیبی را پیموده ایم و آدم شده ایم و آدم شدن آخرین پله تعالی ما در این دنیاست. می گویند زمانی  طولانی بی جان بوده ایم ، خاک یا سنگ .

چون خاک خوبی بودیم ، در زندگی بعدیمان گیاه شدیم.. یک درخت  یا گل یا بوته خاری در یک بیابان خشک...

درخت خوبی بودیم ، در سایه ما همه آرامش داشتند یا گلی خوش بو.. که عاشقی به معشوقش داد و شادش کرد... در زندگی بعدی حیوان شدیم... پرنده .. جونده.. ماهی شدیم یا گاو... حتی یک الاغ زحمتکش...خورده شدیم .. شیر دادیم... بار بردیم ... آواز خواندیم.

حیوان خوبی بودیم که در زندگی بعدی آدم شدیم. همین است که هرگاه در طبیعت هستیم در کوه هستیم ، آرامش داریم.... حیوانات را دوست داریم... سگ داریم ...پرنده داریم ...چون ما هم جزئی از آنها بوده ایم...

همین است که وقتی به چهره هرکسی نگاه می کنیم ، ناخواسته شبیه حیوانیست. شبیه یک پرنده... گاو... ببر.. الاغ ... یکی شکل موش است یکی مثل سگ...

می گویند این مسیر وارونه هم می شود... ممکن است دوباره حیوان شویم .. یا گیاه .. یا سنگ و خاک...

باید کمی فکر کنم که در زندگی بعدی چی باشم.

مولانا هم همین را گفته:

 

از جـمادی مـردم و نامـی شدم وز نـما مـردم ز حـیـوان سـر زدم

مـردم از حـیـوانـی و آدم شـدم پـس چه ترسم کی زمردن کـم شدم

حمـلـه دیـگـر بمـیـرم از بـشـر تــا بـر آرم از مـلائـک بـال و پـر

از ملـک هم بایدم جستن ز جـو کــل شـی هـااـک الا وجـهـه

بـار دیـگر از ملک پــران شـوم آنـچه آن در وهـم نـایـد آن شـوم

پـس عـدم گردم چـون ارغـنـون گـویـدم کـه انّـا الـیـه راجـعـون

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱
کلمات کلیدی :اندیشه ها




مدتهاست خبری از خودم ندارم.مثل یک گنگ  خواب دیده توی کوچه های پیچ در پیچ  حیرانم. عقربه های سیاه رنگ ساعت دیواری تنهاییم را به سخره می گیرند و تیک تیک همیشگی اش ، موسیقی متن گذر پرشتاب لحظه هایم می شود.

می گویند حیرانی آغاز آگاهیست ، نمی دانم چه کسی این را گفته. اما شاید حیرانی او  از جنسی بوده که عاقبت به سرمنزل آگاهی رسیده. جمله ای از حیرانهایی که در حیرانی خود گم شده اند نشنیده ام.

از جاده های پر پیچ و خمی گذشتم. جاده ها یی که چون لش مرده ای کف زمین افتاده بودند، آسمان را دیدم و زمین را. مردمانی که  به سرعت از قاب شیشه ماشینم می گذشتند.

جالب بود که آسمان همه جا یک رنگ بود، حالا کمی کمرنگتر یا پررنگتر. تکه ابری بود یا نبود، بادی می آمد یا نمی آمد. درختها همه جا سبز بودند ، هیج جا درخت آبی ندیدم.

هرجا که رفتم، پشت چراغ قرمز چهارراهها ، چشمهای منتظر کودکان خیابانی ، در چشمهایم خیره می شد. یا دست خواهششان خالی به سویم باز می شد یا آدامس و شکلاتی آفتاب خورده در آن بود. ولی چشمهایشان شبیه هم بود....

گناه من چیست که همه جا یک جور است؟ چرا آسمان همه جا یک رنگ است؟

چرا زندانی این زمین هستم؟

هرجا که می روم، عقربه های ساعت ، کلافه ام می کنند... همه جا این آینه دق - ساعت - را می بینم و لحظه هایم را که بی رحمانه زیر چکمه هایش له می شود .

کاش می شد همه عقربه ها می ایستادند. چه سکون و سکوت لذت بخشی بود اگر می شد... در آن تعلیق رویایی شناور می شدم...از خود رها می شدم و به خود می رسیدم...

چه می شد اگر می شد...

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱
کلمات کلیدی :اندیشه ها




شاید باورتان نشود. ولی هر آنچه در زندگی ما رخ می دهد و هرکسی را که ملاقات می کنیم، حتی یک ملاقات ظاهرا تصادفی در یک مغازه یا خیابان، به هیچ وجه تصادفی نیست.

آفرینش با نظم منحصر به فرد خویش ، در پس هر حادثه و ملاقات ، هدف و رسالتی را پنهان کرده است. البته تاثیر بسیاری از این وقایع در روند زندگی محسوس نیست. ولی مطمئن باشید، حتما تاثیر دارد.

اگر کسی را بطور اتفاقی در فروشگاهی دیدید و مکالمه ای کوتاه  بین شما رد و بدل شد، بدانید که این ملاقات ظاهرا ساده و خیلی اتفاقی باید حتما انجا می شده.

تمام پدیدههای این عالم ، برای انجام رسالتی خاص بوجود آمده اند. تک تک ما برای رسالت خاصی که منحصر به ماست ، وجود داریم. پس از کنار پدیده ها و وقایع به سادگی نگذرید.اگر در پس هر پدیده ای به دنبال رسالت آن باشید، تاثیر آنرا بیشتر درک خواهید کرد.

پیشنهاد می کنم کتاب وزین "پیام سلستین" که با نام " پیام آسمانی " هم چاپ شده را تهیه کنید. نویسنده این کتاب آقای جیمز ردفیلد است. این کتاب دید جدیدی از دنیا و زندگی به شما می بخشد...

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
کلمات کلیدی :اندیشه ها




واقعا دنیای عجیبی ست.تا صد سال پیش کسب اطلاعات و دانش چه مصیبتی بود.شاید در تاریخ خوانده باشید که فلان دانشمند برای کسب دانش ، ترک شهر و دیار خود می کرد و با خرو قاطر و گذر از راههای صعب العبور و طی چندین ماه یا سال به مقصد می رسید. و بالاخره نسخه دستنویسی از یک کتاب علمی یا رساله را تورقی می کرد. و چون در آن زمان دستگاه چاپ ، یا فتوکپی و زیراکس هم نبود. یا باید کتاب را به خاطر می سپرد یا مجددا البته با اجازه مولفش آنرا بازنویسی می کرد.و اگر توفیقی می یافت مدتی در محضر آن استاد  شاگردی می کرد و دوباره این راه پر پیچ و خم و سخت را باز می گشت.

یا شاید حکایت دانشمندی را که تمام علم و سوادش را بار قاطر می کرد و سفر می کرد شنیده اید... در آن زمانها بیشتر عمر این دانشمندان در تلاش برای یافتن این منابع علمی می گذشت.

اما امروز ، ما در دفتر کار خود ، زیر خنکای دلنشین سیستمهای تهویه، درحالی که موسیقی ملایمی از بلندگوی کامپیوترمان پخش می شود... مشغول جستجو در دنیای بیکران اطلاعات در اینترنت هستیم. حتی اگر بی معنی ترین کلمه را هم جستجو کنید بالاخره چیزهایی پیدا می کنید.

امروز شما به جای کوله باری از کتابهای حجیم و سنگین در منزلتان یا بار قاطرتان ( البته اگر داشته باشید). هزاران کتاب را در یک فلش مموری کوچک ذخیره می کنید ، و به عنوان سرسوئیچی با خود می برید و در جیبتان می گذارید....

همانطور که کمبود اطلاعات مشکلات بسیاری دارد.انفجار اطلاعات هم مسائل خود را دارد. بدیهی ست که سطح دانش بشر امروزی به سبب این امکانات بسیار افزایش یافته است.اما سردرگمی بشر امروز هم نسبت به گذشته بیشتر شده است...

در گذشته یک دانشمند تقریبا بر تمام علوم عصر خود مسلط بود. هم طبیب بود ، هم منجم و ریاضی دان و فیلسوف .اما امروزه با توجه به دایره وسیع دانش بشری ، این امر ممکن نیست.امروزه کوچکترین زیرشاخه های علوم هم ، دنیای گسترده ایست.و هرکدام متخصصین خود را دارد. و حجم وسیعی از اطلاعات را در بر می گیرد که بررسی تمام انهادر عمر آدمی در این دنیا ممکن نیست.

امروزه انفجار اطلاعات برای من که شده مایه سردرد و پریشانی...من الان در کامپیوترم حدود چهل گیگابایت کتاب و اطلاعات دارم... اما در این دریای بیکران اطلاعات حیران و سرگردان مانده ام که چه کنم.....

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
کلمات کلیدی :اندیشه ها




آی اهورایی انسان. ای مظلوم ظلم خویشتن ، آشفته سر فرسوده تن...

دلت در دشتها مانده است. در سکوت دره ها مانده است....

جستجو کن دل دیوانه ات را . خویشتن زخود بیگانه ات را...

دمی بر دشتها نظر کن. بر ستیغ قله ها سفر کن...

عروج آسمان در زمین پایه دارد. کوه هم قله اش بر زمین سایه دارد...

وقتی که دل از عشق زمین خسته شود. دست طلب بر آسمان بسته شود...

پس عشق را در زمین جستجو کن. دمی در جوی محبت شستشو کن...

حدیثم سر بر درازا گرفت. سپیده بر مرگ شب عزا گرفت...

مرا بهتر زبان در کام گیرم. سر به کار خویش دمی آرام گیرم....

همین که گفته شد مارا بس است. گرچه معنایش پیش و پس است...





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱
کلمات کلیدی :چکامه و شعر من




بیا بشنو قصه من. قصه پر غصه من. قصه من قصه ماست ، حدیث روزها شبهاست.

قصه من قصه آدم است. گریه ای بر غصه آدم است.

همه حیران حیرانی خویشیم. خسته از تنهایی خویشیم.

هرکسی خویش را بیگانه می داند. گمکرده اش را یکدانه می خواند.

هرکسی در پی یک ماسواست. در خیالش از دیگری جداست. هرکسی اندیشه در خویش دارد. بهر خود قصه ای در پیش دارد.

هرکس دست یازیده بر شاخه ای ، شاخه ای زاییده بر ساقه ای. همه از درختی بالا می ریم ، غافل که در بالا به هم می رسیم.

همه از جوشش یک جوهریم. همه زاییده یک گوهریم.اما از یکدگر دوریم . چشمهامان بسته بر هم گوئیا کوریم.

هر روز یکدگر را می بینیم ، می خوانیم. دوستی را یک سلام ساده می دانیم....

لحظه ها پرپر می شوند، روز شب سر به سر می روند.. ما حیران حیرانی خویشیم..خسته از تنهایی خویشیم.

وقتی که آدم را سرشتند، عشق را و کینه را بر او نوشتند. گفتند عشق و کینه با هم بر است، نی کع یکی از دیگری برتر است.

کینه هامان از عشق پیشی گرفت. دشمنی از دوستی بیشی گرفت.

عشقهامان هم رنگ ریا دارد. باطنی سرد و سیاه دارد. در خنده هامان نفرت آمیخته. در جام جمله ها نامردمی ریخته. بر دلها قندیل ریا آویخته...

دیدی عشق را بردار کردیم. ره بر هوس هموار کردیم..عشق نامش مایه ارتزاق شاعران شد، حرمتش حربه ای در دست ساحران شد.

اخلاص را ناکسان آلوده اند، بر خوان روزی اش آسوده اند. ما را مقامی برتر است، آدمی بر ذی وجودان مهتر است.....

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱
کلمات کلیدی :چکامه و شعر من




تصویری فوق العاده از دوستی ، مشارکت و عشق ....

 

 

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
کلمات کلیدی :عشق و دوستی




یکی از دوستانم که دستی در مسائل متافیزیک داره.همیشه می گه جاهایی در زمین وجود دارند که بار کارمیک داره.به همین خاطر انرژی منفی در این مناطق زیاده.یکی از این مناطق خاورمیانه است.اگر واقعا به تاریخ و پیشینه این منطقه دقت کنیم، می بینیم همچین بیراه هم نیست.منطقه ای که همیشه دچار بحران بوده و درگیر مسائل و مصایب متعدد است.جنگهای داخلی ، حکومتهای استبدادی و مردمان مشکل دار.دعوا بر سر مسائل حل شده در سایر نقاط جهان، فقر ، تعصبات کور ،عقب ماندگی از بدیهیات زندگی. بیابانهای خشک ، گرد و خاک ، خشک سالی.

اگر نگاهی گذرا فقط به کشورهای اطرافمان داشته باشی، این واقعیت بیشتر خودش رو نشون می ده. عراق ، افغانستان ، کشورهای عربی و...

شاید واقعا اینجا محلی است برای تصفیه بار کارمیک اعمال انسانها، شاید مقدر شده ما در این خطه به دنیا بیاییم تا کارمای اعمال خویش را ببینیم....

نمی دانم شاید.....

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
کلمات کلیدی :اندیشه ها




از دیروز دوباره گرد و خاک بیداد می کند.خاک تمام عالم بر سر شهر و کوه و بیابان ریخته شده.ره آوردیست از بیابانهای عراق و عربستان به همسایه عزیزشان ایران. البته جنوب چندسالی که من به یاد دارم چنین است.اما امسال شدت فاجعه چنان بود که به شهرهای دیگر از جمله شیراز و تهران حتی شمال کشور هم سرایت کرد و چنان عجیب و بحرانی نمود که به تعطیلی چند روزه آن شهرها منجر شد.اما در جنوب مثل سایر بی مهری ها، مردم همچنان به زندگی و کار خود ادامه می دادند و خبر از تعطیلی نبود. فقط یک روز آن هم فکر کنم ، مسئولین جوگیر شدند و ادارات را تعطیل اعلام کردند. احتمالا ریه هموطنانمان در سایر شهرها از ریه مردمان جنوب حساس تر است و شاید سلامت آنها مهمتر از سلامتی مردمان جنوب است.

از دیروز دوباره اینجا شدت گرد و خاک بالاست. اما چون گذشته زندگی و کار جاریست.

شاید بدانید که گاز شهری منزل شما از جنوب تامین می شود و با دریایی از گاز که در زیر این خطه محروم خفته است، این مردمان از گاز لوله کشی و طبیعی محروم هستند.اینجا همچنان مثل سی یا چهل سال پیش شما از سیلندرها و کپسولهای گاز مایع استفاده می شود. که مسائل و خطرات آن بر کسی پوشیده نیست. همین سه روز پیش انفجار سیلندرهای گاز در یک غذا فروشی جان پنج نفر را گرفت.وقتی شما به راحتی از گاز شهری استفاده می کنید، اینجا صفهای طولانی سیلندر گاز برقرار است .

و دردسرهای تامین گاز...

چند شب پیش در تلویزیون مصاحبه ای را دیدم که نماینده مجلس می گفت که 98 درصد درآمد کشور از جنوب تامین می شود.با خود فکر کردم چند درصد این درآمد صرف این منطقه دورافتاده و محروم می شود.  اصلا این کلمه محروم من را آزار می دهد. تقسیم بندی کشور به مناطق محروم و غیرمحروم چه معنی می دهد.؟ مگر ما در 200 سال پیش هستیم که امکانات خدمت رسانی به مناطقی را نداشته باشیم؟مگر می خواهیم امکانات را با خر و قاطر و جادههای صعب العبور برسانیم ؟

من اهل این خطه نیستم. جنوبی نیستم که بخواهم تعصب به خرج دهم. اما هر عقل سلیمی این تفاوتها را می بیند و حس می کند.....

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩
کلمات کلیدی :اندیشه ها




پنج سال مدت کمی نیست، یه عمره ، پاره گمشده ای  از دوران زندگی منه که در یک طبیعت خشک و عطشناک گذشته .هرم گرما بیداد می کنه و تش باد جنوبی بی رحمانه عرصه داغ و تف دیده دشتهای خشک را  زیر پاهایش له می کنه. تا چشم کار می کنه دشت خشک و تفدیده است . یا نخلهایی که غریبانه سر بر شانه هم دارند. در دوردستها هاله مبهمی از کوههایی را می بینی که استوار ایستاده اند.خورشید لطف عجیبی به این طبیعت دارد. چنان بی پروا و گرم می درخشد که هر ذی وجودی از فرط کرمش افسرده و بی تاب می شود.همه چیز گرم است و داغ چون افتابش، شیرین است و چرب چون خرمایش . وقتی هوای شرجی و نمناکش دست برگلویت می نهد. نفس به دشواری راه خود را پیدا می کند.گونه هایت از سیلی تش بادش سرخ می شود و رخوتی طاقت فرسا وجودت را احاطه می کند.

مدتهاست دلم برای نشستن در سایه ای غلیظ و خنک تنگ شده . هر شب در خواب زمزمه جویباری را می شنوم که از زیر درختانی سبز و تنومند می گذرد.و نوازش نسیمی ملایم که در پیچ و تاب موهایم می لولد و می گذرد. چقدر دلم برای رقص موزون گندمزارها تنگ شده.برای رها شدن در ان طبیعت کبریایی و ناب.... می دانی چندسال است که بارش برف را ندیده ام...دلم برای سوز سرمایی استخوان سوز لک زده است....

اما... راضیم ... از پاره های زندگیم راضیم.. همیشه از یکجا بودن و ماندن چون گندابی راکد خسته می شوم. یادم می آید وقتی در سفرهایم از شهرها و روستاهایی می گذرم و مردمانی را می بینم که سالهای عمرشان را در یک جا طی می کنند ملول می شوم.مردمانی را می شناسم که در یک کوچه یک خیابان یک شهر یا روستا به دنیا می آیند ، زندگی می کنند و همانجا می میرند....مردمانی که تمام طول و عرض زندگیشان به اندازه یک روستا یا شهر است....وسعت اندیشه انسان نسبتی مستقیم با  وسعت دنیایی است که می بینند.

جنوب علیرغم رنجهایش برایم چیزهایی داشت. استقامت را فهمیدم.. و دانستم که چقدر روح انسان بزرگ است.فهمیدم که انسان می تواند هر شرایطی را تحمل کند. از سرمای استخوان سوز تا گرمای جان سوز....دوستانی یافتم.. دنیاهای جدیدی...مردمانی دیدم به گرمای آفتابش ... دریا دیدم و دشت و آسمان..

کوله بار تجربه ام سنگین تر از پنج سال پیش است.

باید دفتر خاطراتم را جمع کنم. می خواهم پاره های عمرم را   شیرازه کنم و کتاب زندگی را بسازم.

آیا می دانی منزلگاه بعدی من کجاست؟... باید کم کم بروم....هستم اگر می روم. گر نروم نیستم......

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧
کلمات کلیدی :اندیشه ها




بعضی از آدمها یا اینوری هستند یا اونوری. یا سالها حتی یه کتاب هم نمی خونن یا یکهو ده تا کتاب می خرن و می خوان یه شبه همه رو بخونن. یا چنان می خورن تا بترکن یا یکهو جوگیر می شن و می رن تو کار رژیم غذایی سفت و سخت ، طوری که رنگ به صورتشون نمی مونه و نای حرکت ندارن. یک عمر بی نظم و برنامه و دیمی زندگی می کنن و یکهو جوگیر می شن و می رن تو کار برنامه ریزی دقیق و مدیریت زمان حتی برای دقیقه هاشون.

اینجور آدمها چون آنی تصمیم می گیرن بالطبع اجرای تصمیماتشون هم کوتاه مدت و زود گذره. به قول یکی از دوستان این آدمها تو زندگیشون سبک ندارن ، باری به هر جهت هستند، یا از این ور بوم میوفتن یا از اونورش.

کلا پدیده جوگیر شدن چندسالیه که شناخته شده و زوایای ان اشکار شده. این پدیده نه اینکه قبلا نبوده ، بوده ولی نه با این اسم و رسم.این پدیده عجیب مختص گروه خاصی نیست. بلکه همه انسانها چه پیر و جوان ، زن و مرد ، دارای عقاید متفاوت سیاسی و اجتماعی ممکن است دچار این عارضه شوند.

مثلا عروسی برادرتون رو تصور کنید. می بینید که باباتون با اون همه گیردادن و امر و نهی و بکن نکنش که اجازه نمی ده کوچکترین حرکت سخیفی - البته از دید خودش- از شما سر بزنه، جو گیر شده و وسط مراسم داره با شور و حرارت قر می ده. با هر حرکتش شکم بزرگش اینور و اونور می ره . چنان سر و سینه شو می لرزونه و دور خودش می چرخه که شما از خجالت رنگ به رنگ می شید.تازه بعد مراسم وقتی فیلمشو می بینه. اول که باور نمی کنه بعدش  انکار می کنه می گه من نیستم و دست آخر هم زیر لب بد و بیراه می گه و با عصبانیت داد می زنه :خاموش کن اینو .. یادت باشه اینجاشو از تو فیلم دربیاری..

البته طبق تحقیقات انجام شده این پدیده در ایران شیوع بیشتری داشته و کلا ما ملت جوگیرتری نسبت به سایر ملل دنیا هستیم. این پدیده مسری بوده و ممکن است جوی که یکی را گرفته دیگران را نیز احاطه کند.

این پدیده در نخبگان و مردان سیاسی هم شیوع زیادی پیدا کرده. و بسیاری از تصمیمات و سخنانی را که از اثرات این پدیده شوم می باشد روزانه شاهد هستیم.

دانشمندان تاکنون درمان قطعی جهت این پدیده پیدا نکرده اند. اما بهترین توصیه کمی تفکر و تامل قبل از غلبه جو بر مشاعر انسان می باشد. و پس از این مرحله خروج سریع از جو مذکور توصیه می شود.

امیدوارم روزی بیاد که ما جو رو بگیریم نه اون مارو...

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦
کلمات کلیدی :اندیشه ها




نمی دانی چقدر حالم بد است. سرم سنگین است و هوای کافی نیست.مدتیست هوا هم جیره بندی شده. صف طولانی کپسولهای اکسیژن را می بینی. خدا کند تا کپسولم خالی نشده به ابتدای صف برسم. حیف که شانه هایم بیش از این تحمل ندارد وگرنه کپسول بزرگتری می گرفتم. باید به فکر یک کپسول یدکی باشم برای روز مبادا...

الان یک مرد شکم گنده از کنارمان گذشت سرش تاس بود و شکمش را جلو داده بود. خوش به حالش سه نفر برایش کپسول بزرگش را حمل می کردند. مرد نگاهی از روی نخوت به ما انداخت و گذشت.خدا می داند چندتا کپسول پر در خانه اش دارد.واای کپسول پر.. چه آرامشی در دلم احساس کردم از تصورش... از کپسول کوچک خودم خجالت کشیدم.

دیگر نفسهای آخر را دارم می کشم. هنوز ده نفر جلویم ایستاده اند. کاش دیروز فکرش را کرده بودم. امان از این همه بی نظمی و بی فکری من. فردا باید سری به بانک بزنم شاید وام خرید کپسول جور شده باشد. می خواهم یک کپسول نو برای روز  تولد پسرم بگیرم ، یک کپسول رنگی شاد . در یک کاغذ کادو می پیچم و روبانی به دورش می بندم. پسرم تولدت مبارک...

خدا کند این صف لعنتی تکانی بخورد. نفس کشیدن خیلی سخت شده......

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥
کلمات کلیدی :اندیشه ها و کلمات کلیدی :داستان من




می دانی اگر فقط کمی فقط کمی  آهسته تر بروی خیلی چیزها رو می بینی. خیلی چیزهایی که تا به حال ندیده ای. سالها از کنارشان گذشته ای بی انکه نگاهی کنی و توجه ای داشته باشی.

اگر آهسته تر بروی ناهمواری زمین را حس خواهی کرد.آن چاله پر آب را که روز اول پایت در آن گیر کرد می بینی و می فهمی که الان طوری ازش می گذری که پایت در آن گیر نکند.آن درختی را که هر روز وقتی تو از کنارش می گذری شاخه هایش را برایت تکان می دهد می بینی. باور کن هر روز شاخه هایش را برایت تکان می دهد.او ترا می شناسد اما تو اورا نمی بینی. تو حتی خودت را نمی بینی. فقط می خواهی به سرکارت برسی و پشت آن میز کوفتی ات بنشینی.انبوهی از کاغذها را دورت پخش کرده ای. فکر می کنی اگر به انها نرسی زندگی یک پایش می لنگد.در حالی که زندگی هیچ وقت پایش نمی لنگد چه ما باشیم و چه نباشیم. همین میز کوفتی را می بینی ترا حس می کند می فهمد . حتی گاهی به تو می خندد . به صاحب قبلی اش هم می خندید.

به در اداره رسیده ای. مسافت 30 دقیقه ای را چنان امده ای که گویی اصلا نیامده ی. از در رد می شوی. ایا نگهبان پیر اداره را به جز سلام و علیکی مختصر دیده ای. رنگ صندلیش را به یاد داری؟. فهمیدی که امروز کمی غمگین تر شده. فهمیدی چروک صورتش چندتا چین بیشتر برداشته.؟ اصلا فهمیده ای که نگهبان 50 ساله الان 55 ساله شده؟. خودت چی؟الان چندساله هستی؟ راستی چقدر فرصت داری؟ تا کی می خواهی این پله های کوفتی را بالا و پایین بروی؟ تا کی می خواهی در چوبی اتاقت را با صدای قیژ قیژ باز کنی و مستقیم پشت میزت بنشینی؟ همان میزی که هر روز به تو می خندد.

تا کی می خواهی همان فرمهای 5 سال پیش یا 10 سال پیش را امضا کنی؟تا کی می خواهی غصه پاداش همکارت را بخوری و نگران اخم صبحگاهی مدیر عبوست باشی.

اگر فقط کمی آهسته تر بروی به همه اینها می توانی فکر کنی. نگهبان پیر اداره را خواهی دید. پله ها راحس خواهی کرد و صدای قیژ قیژ در اتاقت برایت معنا خواهد داشت.می فهمی که  5 سال پیش قیژ قیژ نمی کرد. به نظرت در اتاقت بهت چی می گه. بعد 5 سال یا 10 سال یا شاید بیشتر همه چیز با تو حرف می زند. اما تو نمی فهمی. فقط کمی آهسته تر برو... فقط کمی ....

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
کلمات کلیدی :اندیشه ها




از قدیم گفته اند در مورد مرگ سخن گفتن شگون ندارد،آن هم در آغاز انجام یک کار جدید. حتما تعجب کرده اید که اولین پست این وبلاگ را به اخرین پدیده ای که هرکسی در این دنیا تجربه می کند، پرداخته ام. دوستی دارم که به مزاح می گوید دوست دارم هرکتاب را از انتهایش بخوانم. شاید من هم دوست دارم زندگی را از انتهایش ببینم.اگر هر چیزی را با نگاهی به انتها و سرانجامش ببینی جور دیگر می بینی.

معتقدم مرگ پدیده ای شگرفتر از تولد است. چون که تولد یک تصادف است اما مرگ یک حقیقت محتوم و قطعی. از میلیونها اسپرم و تخمک فقط یک جفت احتمال تشکیل نطفه را دارند. اما هر موجودی که حاصل می شود حتما مرگ را می چشد.

یادم می اید مادرم همیشه می گوید از مرگ سخن نگو . حتما فکر می کند اگر از چیزی مثل مرگ سخن بگوییم زودتر می اید و اگر سخن نگوییم هرگز نمی آید.حال انکه مرگ همیشه زمانی سر می رسد که ما امادگیش را نداریم.و جالب این است که بالاخره سر می رسد و چه باشکوه می نماید وقت امدن. شکوهش شاید به خاطر ناشناخته بودنش باشد. نمی دانم شاید انچنان که می نماید نباشد. شاید زیاد پدیده عجیبی هم نباشد.

و این راز فقط زمانی اشکار می شود که هرکسی خودش ان را تجربه کند.همیشه فکر می کردم که زمان مرگ چنان عجیب و باشکوه است که انسان به هیچ چیز دیگری جز خودش نمی اندیشد. اما وقتی می شنوم که برخی هنگام مرگ از دغدغه هایشان در این دنیا سخن می گویند. مثلا از سرنوشت فرزندشان بعد مرگشان بیمناکند و یا در بستر مرگ اموال خود را می شمارند و تقسیم می کنند. احساس می کنم شاید شکوهی انچنانی در ان لحظه انها را احاطه نکرده که هنوز در فکر مسائل این دنیایشان هستند.

و اما پس از مرگ چه می شود. در این باره هر مسلک و مشربی چیزی گفته است . یکی می گوید همه چیز نیست و نابود می شود. دیگری مراتبی را نام می برد. و زندگی های جدیدی را. انچه مهم است این است که ایا پس از مرگ هیچ خاطره ای از زندگی پیشین در روح بشر می ماند یا نه.هرکسی در این دنیا یک حس من بودن را در خود احساس می کند. مثلا شخصی به نام رضا ، وجود خود را احساس می کند. من بودن خویش را احساس می کند. ایا در دنیای پس از مرگ همان حس من بودن وجود دارد یا یه یکباره همه چیز پاک می شود. راحتتر بگویم. می گویند همانگونه که پس از مرگ مراتبی از زندگی هست قبل از این زندگی دنیایی ما زندگیهای دیگری داشته ایم. ایا شما هیچ خاطره یا احساسی از زندگی پیشین خود دارید؟ در زندگی گذشته خود چه بوده اید و چه کرده اید؟ هیچ خاطره و احساسی نیست. فقط انچه هست تاثیر نامحسوس کرده ها و اعمالتان که در روحتان ذخیره شده در این دنیا وجود دارد. مگر همه ما از نطفه حاصل نشده ایم؟ پس چرا انسانها اینقدر متفاوتند؟ چرا برخی انسانهای متعالی هستند و برخی انسانهای دون؟ مگر این است که پتانسیل ذخیره شده در ارواح مختلف متفاوت است؟ و این پتانسیل از اعمال و رفتار زندگی های پیشین در نهاد ما ذخیره شده است.

با همین دلیل هم احساس می کنم پس از مرگ انسانها دوباره از صفر زاده می شوند بدون هیچ خاطره ای از زندگی پیشین خود. انچه مهم است تاثیر اعمال و کردار این دنیاست بر روح  که مرتبه آنها را در ان دنیا مشخص می کند. مراتب حیات در دنیاهای مختلف فرایندی است جهت پالایش روح بشر. انسانها در هر دنیایی با توجه به ظرفیتهای ان دنیا گامهایی جهت حرکت بسوی کمال و پالایش روح طی می کنند.....

زن و فرزند و مال و منال هر دنیا فقط مختص ان دنیاست. و زندگی تازه دوباره از صفر اغاز می شود ، بدون هیچ خاطره ای از زندگی پیشین. انچه مهم است درجه ارتقای روح است که مرتبه ما را در ان دنیا مشخص می کند.

انچه گفتم . احساس خودم بود از این مجمل.....

 





  
نویسنده : فرهنگ شهبازی ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
کلمات کلیدی :اندیشه ها